پنجشنبه هشتم اسفند 1387
من مرد بي تقصيرم ازدست تو مي سوزم دست وپا با زنجــــيرم ازدست تـــــو ميـــسوزم
نه آتش بدست داشتم نه خانه كسي سوزاندم چون مرد دليرم حيف ازدست توميسوزم فردامن دامن گيرم بي تو من هرگزنميرم واي من اسيرم ازدست تو ميسوزم چون گل نو بهارم هرشب من بي قرارم دربيابان من خانه دارم ازدست توميسوزم اين رنج من نبين از حال زارم بنگر به هدف نرسيد تيرم از دست تو ميسوزم نه ظلم وستم داشتم نه ازمن كسي رنجيد راستش من فقيرم ازدست تو ميسوزم آرزوي وطن دارم نه ديارغربت ازتنهايي من دلگيرم ازدست توميسوزم مؤمني آواره ام من را نجوئيد يكدم هروقت من دامن گــــيرم از دست تو ميـــسوزم

نوشته شده توسط عبدالباقی در ساعت 20:3 | لینک
|