شعراز : صفرمحمد مؤمنی
به قصابی گذرکردم صباهی بگوش من رسید ناگهان ندایی
صدایی بودچون حیرت انگیز شدم من بسوی او راهـــــــی
به نزدیکی رسیدم بدیدم بچه شتر صدای فغانش میرسید ازنزدیک ودور
بدیدم من بچه شتررادراین جا صدای ناله هایش میرفت به فضا
چودیدم ریسمان دورگردن که قصاب اورادرستون بستــــــند
نگاه من به طرف دکان افتاد صدای شتر آمدمیکرد داد وبیداد
دوتا قصاب بربالای اونشسته چهارپای شترراباریسمان بســـــته
اوکارد را برگلوی شتر میکشید به بیرون بچه شتر مادر رامیدید
بازچشمم به بچه شتر افتـــــــاد چواشک ازچشمانش میریخت میکرد داد
بدیدم آب چشم بچه شتر را به سوی مادر زارش میکرد نگاه
چو آن گریه بچه شتررامن دیدم به گریه چشمم آمد چنان لــــــــرزیدم
به کشتند شترراآن قصاب بی رحمانه ثواب وگناه را الله می دانـــــــــــه
به عقل ناچیز مؤمنی نگاه کن چنین کاری کرد قصاب نه وقت آنه
آن حیوان کوچک شیرمینوشیدند چون انسان بی رحم مادرش را ربودند
چنان کاری او کرد نه ثواب است خدا داند درروز قیامت براوعذاب است
که من آن ناچیز اوداند ندانـــــــم که این داستان ازجانبم خطاب است
کسی که کاری بد راکند دائِِم از جانب خدا براو عذاب است عذاب است
دوستان نظر یادتون نره
